مدتها بود که قصد داشتم کتابی از یک سایت بخرم. قیمتش ۱۲ هزار تومان بود. چندین بار، تا کلیک روی دکمه خرید هم رفتم، اما هربار با خودم حساب و کتاب می کردم که ارزش را دارد یا نه و در آخر بدون خرید کتاب پنجره را می بستم.

من به ارزش کتابی که می خواستم بخرم کاملاً اعتقاد داشتم، اما نمی دانم چرا برای کلیک روی دکمه خرید، ماوس توی دستم می لرزید! خلاصه نشد که آن کتاب را بخرم. این موضوع گذشت

تا اینکه یک ماه بعد در دفتر کارم تنها بودم و چون کارم طول کشیده بود حسابی گرسنه شده بودم. به نزدیک ترین چلوکبابی رفتم و یک دست کوبیده سفارش دادم. جای شما خالی، دلی از عزا درآوردم.

رفتم سر صندوق تا حساب کنم. پرسیدم آقا چقدر می شود؟ (احتمالاً حدس می زنید چقدر شد)

بله، ۱۲ هزار تومان!

درست هم قیمت کتابی که دوست داشتم! پول را دادم و زدم بیرون.

رفتم توی فکر و با خودم گفتم تو برای خرید یک کتاب چندین بار دست و دلت لرزید و آخر نخریدی اما برای کباب اصلاً مقاومت نکردی.

لذت کباب کاملاً پرید! من در یک آزمون واقعی رد شده بودم.

بین کتاب و کباب، خرید کباب برایم راحت تر بود. تازه مثلاً من تحصیل کرده بودم و به گمان خودم کتابخوان!

آن روز شکمم سیر شده بود اما هنوز احساس گرسنگی می کردم!

البته بعد از این قضیه رفتم و آن کتاب را خریدم تا بار خجالتم کمتر شود.

هدفم از نقل این خاطره، پند اخلاقی نبود. فقط خواستم به خودم یادآوری کنم تصمیماتی که امروز می گیرم فردایم را می سازد و خوراکی که می خورم آن بخش از وجودم را تقویت می کند که آن را می خورد، شکمم باشد یا فکرم.

اگر امروز تصمیم می گیرم که به جای خواندن یک کتاب خوب، یک غذای خوب، لباس خوب، گوشی خوب و … بخرم، نباید فردا خودم را به عنوان انسانی خوش فکر و با دانش به جامعه معرفی و تحمیل کنم.

پانوشت۱: خوانندگان دقیق کاملاً می دانند که پیام این نوشته این نیست که غذا نخوریم و به جایش کتاب بخوانیم

پانوشت۲: قیمت های ذکر شده مربوط به سال۹۵ است، لطفاً یقه چلوکبابی ها را نگیرید