زمستان بار سفر بسته

زمستان بار سفر بسته، با سرما و برف و بورانش . مادرم مراصدا میزند . انگار باز باید چکمه هایم را به دست گنجه قدیمی مادر بسپارم . دلم برای کاپشن سفید رنگ دست دومی که پدر م برایم خریده بود تنگ میشود . آخرین آدمک برفی که مادر بزرگم برایش شال گردن بافته را با تمام رویا های زمستانیم در آغوش میگیرم و برایش لالایی و ترانه دلتنگیم را میسرایم .


گلهای سفید و صورتی بهار مرا صدا میزنند . انگار بایدپیرهن گل گلیم را بپوشم و به استقبال بهار برم . برای بهارحرفای دارم ومیدانم که او هم برای من هدیه ای آورده است .
سبزه و سیر و سمنو ، سفره هفت رنگ مادر و چشمان منتظر من برای گرفتن اسکناس های تا نخورده .
صدای جیک جیک گنجشکان ، صدای کودکانی که با هم ترانه سال نو مبارک را میخوانند. صدای مادرم که به آنها شیرینی تعارف می‌کند. صدای مهربان پدربزرگ که «بچه‌های زیبایم کجایید» ناگهان مرا از لحاف گرمم بیرون می‌کشد و رویای کودکیم همراه با زمستان به پرواز در میاید و کودکان زیبایم چون بهار خود را در آغوشم رها می‌کنند .
راستی کودکانم برای عید چه می‌خواهند؟ می‌توانم گنجه‌ای داشته باشم؟

فریده طیموری اصل
سرپرست روابط عمومی پتروشیمی شهید رسولی